تبليغاتX
خار های حسود -
خود را نگاهدار که افگار می شوی--هر جا هزار خار نگهدار یک گل است
سلام دوستان!...اين هم يك غزل تازه...


ديدم كه آمدي و كسي مهربان نبود
اين پنجشنبه نيز چنان آنچنان نبود

باران اگرچه مست تر از پیش مي وزيد
دلتنگ تر از ابر تو در آسمان نبود

با اين همه جدا ز همه ميتوان گريست
يا محو چشم هاي كسي ميتوان نبود

ديگر حساب «تشله» و...  اي واي كودكي!
ديگر هواي چرخه و كاغذپران نبود

آمد نشست...آه تو برپا شدن گرفت
رنگت پريد هوش زمين و زمان نبود

ديدم كه چشم هاي ترا از خودت گرفت
جان ترا دگر هيجان تكان نبود

گم بود هر چه بود و نبودت مقابلش
انگار در رگان تو چيزي روان نبود

0

ديدم به هوش آمدي و حرف ميزني
ديدي كه آن فرشته دگر در ميان نبود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 7:39 بعد از ظهر  توسط سهراب "سیرت " |