این روز ها «این قافله عمر عجب میگذرد»...تا چشم به هم زدن ...شب ... روز...سه شنبه ...جمعه.. پنجشنبه... «هفته است پشت هفته که تکرار میشود»...و در این سفر ناگذیر شاید روزی رسد که آخر راه باشد...چه میتوان جز تن دادن به این ناگزیری و بهانه گیری...
...دو غزل تازه
بسوزان...
مرا زيـاد نرنجان مرا بگير بسوزان
مرا غريب مرا كم مرا حقير بسوزان
مرا بريز به كاغذ سياه و رنگ پريده
سپس به خشم بكن چيرچيرچير، بسوزان
به آسياب بيانداز و گرد گرد بگردان
سپس خمير بساز و مرا خمير بسوزان
من آن نيام كه گلستان شود به خاطرم آتش
مرا به ريگ و خس و خار اين كوير بسوزان
مرا، ازاين كه بنالم از اين كه در خون باشم
از اين كه بين قفس ها شوم اسير، بسوزان
عزيز ناز و نوزاش! كم از كم از سر لطفت
مرا زياد نرنجان، فقط بگير بسوزان...
به برق عشق نزن دست!
سه هفته بود، نبودم دلش فلكزده بود
سه هفته بود كه اين زخم ها نمكزده بود
سه هفته بود كه ديوانه دور بود از او
نگاهش آنطرف ابرها محك زده بود
تمام وسعت دنيا جهنمي شده بود
بهشت نيز پر از مردمان شكزده بود
سه هفته بود سفر كرده بودم از شهرش
خيالهاي مرا سر به هر سرك زده بود
سه هفته بود مسافر به ياد چشمانش؛
پياله هاي پر از «درد مشترك» زده بود
سه هفته بعد، حضورش چه اتفاق قشنگ
اگر چه لحظة ديدار صورتك زده بود
*
"به برق عشق نزن دست" پيرمردي گفت
كه پايش از سفر زنده گي تَرَك زده بود