سلام دوباره!
...قرار شد با یاران جانی ام ( استاد وهاب مجیر، عنایت شهیر و پرویز پیمان) فردا راهی دیار رودکی (تاجکستان) شوم...از اینرو خواستم دو غزل تازه تقدیم تان کنم...تا بیست روز دیگر....
یک ترانه نگاه
فرا گرفت تبِ دوری ات وجــــــود مرا
زمین دو کف شد و بلعید هست و بود مرا
تو بی خیال دوباره دوباره زخم زدی
دلی همیشه سیاه و دلِ کبود مرا
پس از زیارت موی تو تار تار شدم
نبافتی به خود افسوس! تار و پود مرا
چه میکشند که سگرت نمیکشند...ببین!
نفس نفس همه گی میکشند دود مرا
به دیر دیر نظر کردنِ تو میــــــسوزم
چرا نمی شنوی آه زود زود مرا؟
چرا یک به خم ابرو، به یک ترانه ـ نگاه
رها نمی کنی از غصه ها سرود مرا
و
افغانستان
من ریگهای سرخ بیابان سوخته
من جنگل صبور درختان سوخته
من پیروی مذهب باروت و بوی خون
من بعد از انتحار...خیابان سوخته
من کافر بهشت مسلمان دوزخی
من باور گریخته ایمان سوخته
من گاهی از قبیله ی نمرودیان دهر
من گاهی از نژاد گلستان سوخته
من کودکی گرسته در اطراف «چارباغ»
پای برهنه در پی یک نان سوخته
من شاعری به چاره و تشویش سردچار
من روح دلگداخته من جان سوخته
من چار سوی شهر پراگنده مثل خاک
با پای کوچه گرد و گریبان سوخته
۰۰
من ریگهای سرخ بیابان سوخته
من جنگل صبور درختان سوخته
در راه عشق جانان گر عاشقی ست صادق
در وقت تیر باران باید که سر نخارد
(نمیدانم.... شاید از صایب یا بیدل باشد)
در یک ماه گذشته سر خاریدن بیکار نبودم. از یک سو امتحانات نهایی دانشگاه و سوی دیگر...به هر حال شعر های تازه زیاد دارم ولی یک غزل و یک رباعی که به یادم است میگذارم...تا دیدار بعد...
چگونه آه؟ کجا خلوت اختیار کنم
قریب مانده که از هجرت انفجار کنم
قیامت است جدایی خودت خبر داری
چقدر با در و دیوار گیر و دار کنم
مگر به جز تو که دارم که زندگی کنمش
مگر به جز تو چه دارم که افتخار کنم
ببین چه ساختی از این غرورمند ترین
که غیر گریه ندارم...که آشکار کنم
۰
چه با حضور پریشان چه با نگاه غریب
قرار بود ترا باز بیقــــــــــــرار کنم
ببخش اینکه دلت را دوباره آزردم
برای اینکه بخندی بگو چه کار کنم
و
با این ستم ات عذاب ها خواهی دید
چشمان مرا رو به هوا خوهی دید
در جاده روان سر هزاران شانه
یکروز جنازه ی مرا خواهی دید