تبليغاتX
سرگذشت
سلام دوستان!...اين هم يك غزل تازه...


ديدم كه آمدي و كسي مهربان نبود
اين پنجشنبه نيز چنان آنچنان نبود

باران اگرچه مست تر از پیش مي وزيد
دلتنگ تر از ابر تو در آسمان نبود

با اين همه جدا ز همه ميتوان گريست
يا محو چشم هاي كسي ميتوان نبود

ديگر حساب «تشله» و...  اي واي كودكي!
ديگر هواي چرخه و كاغذپران نبود

آمد نشست...آه تو برپا شدن گرفت
رنگت پريد هوش زمين و زمان نبود

ديدم كه چشم هاي ترا از خودت گرفت
جان ترا دگر هيجان تكان نبود

گم بود هر چه بود و نبودت مقابلش
انگار در رگان تو چيزي روان نبود

0

ديدم به هوش آمدي و حرف ميزني
ديدي كه آن فرشته دگر در ميان نبود

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 7:39 بعد از ظهر توسط سهراب "سیرت " |

سلام عزیزان! غزلی بعد از خارهای حسود تقدیم تان!

 

تا کی  دلم  رفیق خزانبرگها شود
از دست بی توجه یی ات زیر پا شود

من بودم آن درخت بر و برگ ریخته
آنرا که گفته بودی اش از بن جدا شود

من بودم آن پرنده که با سنگ ها زدی
گفتی که خاک بر سر این زاغ ها شود

اینقدر خرده بر من جانداده ات نگیر
معذور باشد آنکه به تو مبتلا شود

تنهاستم برابر زیبایی ات مگر
یار کسی که یار ندارد خدا شود

یکروز میرسم به تو حتا اگر هزار-
دیوار چین میان من و تو بنا شود

دنیا! در این معامله دستت خلاص تا...
ما از هم ایم هر رقمی بین ما شود

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 6:53 بعد از ظهر توسط سهراب "سیرت " |