تبليغاتX
سرگذشت
بعد از این سرگذشت...

سلام!

دیر ولی با سه غزل

 

بنوشيد!

نزديك ميشدي و کمی منسجم شدم
برخاستم، دوباره به تعظیم خم شدم

يك عمر شد كه در پي يكبار ديدنت
جاده به جاده از رد پايت قدم شدم

تنها تو چاره پرور تنهايي مني
با تو اگر غريب ترين كس شدم شدم

تا در نگاه سر سري ات چشم دوختم
در فكر سرنوشت پراكنده ام شدم

بر برگ سرنوشت و الفباي زنده گي
«دالِ» دعا و دلهره، «سينِ» ستم شدم

خشکید استخوانم و جوشید خون من
از من که خسته است؟ بنوشید! دم شدم

 

تعویذ

چیزی نگوي! حرف مرا گوش کن فقط
از عیش بگذر اشک مرا نوش کن فقط

جان میدهی اگر، منِ دیدار کشته را
با چشم های خویش هم­آغوش کن فقط

دیروز در حضور خودت یادم آمدی
یکروز بود رفت، فراموش کن فقط!

دیگر اگر تماس گرفتم، به راحتی
بفشار دکمه یی را ـ خاموش کن فقط
...
مادر! تو پشت ظالم و جادوگرش نگرد
«تعویذ» دردهای مرا پوش کن فقط

 

سرگذشت

چون تلخي شراب شب امروز هم گذشت
فردا چه خواهد از سر اين بار غم گذشت

امروز باز سيخك موي تو گشته بود
سيخي كه ديشب از قفس سينه ام گذشت

با يك نگاه رنگ و رخت يكرقم پريد
روزم تمام بی رمق و يكرقم گذشت

از سر گذشته ام، سر از امشب نمانده است
حتا به قدر يك سرِ مو در سرم «گذشت»

بسيار پیر کرده مرا عمر ناجوان
عمري كه در كنار تو بسيار كم گذشت

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 2:28 بعد از ظهر توسط سهراب "سیرت " |

سلام همسفران!

این روز ها «این قافله عمر عجب میگذرد»...تا چشم به هم زدن ...شب ... روز...سه شنبه ...جمعه.. پنجشنبه... «هفته است پشت هفته که تکرار میشود»...و در این سفر ناگذیر شاید روزی رسد که آخر راه باشد...چه میتوان جز تن دادن به این ناگزیری و بهانه گیری...

...دو غزل تازه

بسوزان...

مرا زيـاد نرنجان مرا بگير بسوزان
مرا غريب مرا كم مرا حقير بسوزان

مرا بريز به كاغذ سياه و رنگ پريده
سپس به خشم بكن چيرچيرچير، بسوزان

به آسياب بيانداز و گرد گرد بگردان
سپس خمير بساز و مرا خمير بسوزان

من آن ني­ام كه گلستان شود به خاطرم آتش
مرا به ريگ و خس و خار اين كوير بسوزان

مرا، ازاين كه بنالم از اين كه در خون باشم
از اين كه بين قفس ها شوم اسير، بسوزان

عزيز ناز و نوزاش! كم از كم از سر لطفت
مرا زياد نرنجان، فقط بگير بسوزان...

 به برق عشق نزن دست!

سه هفته بود، نبودم دلش فلك­زده بود
سه هفته بود كه اين زخم ها نمك­زده بود

سه هفته بود كه ديوانه دور بود از او
نگاهش آنطرف ابرها محك زده بود

تمام وسعت دنيا جهنمي شده بود
بهشت نيز پر از مردمان شك­زده بود

سه هفته بود سفر كرده بودم از شهرش
خيالهاي مرا سر به هر سرك زده بود

سه هفته بود مسافر به ياد چشمانش؛
پياله هاي پر از «درد مشترك» زده بود

سه هفته بعد، حضورش چه اتفاق قشنگ
اگر چه لحظة ديدار صورتك زده بود

*
"به برق عشق نزن دست" پيرمردي گفت
كه پايش از سفر زنده گي تَرَك زده بود

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 11:0 بعد از ظهر توسط سهراب "سیرت " |

سلام عزیزان!

....چند روز پیش از سفر برگشتیم ...حوصله ی نوشتن سفرنامه نیست اگر شد بعضی خاطرات سفر را با شما عزیزان در میان خواهم گذاشت...

یک غزل تر و تازه تقدیم تان!

از خون من «حمیل» بزن کم به گردنت
مردم اگر حرام گناهم به گردنت

میمیرم آخر از غم تو هیچ غم مخور
شال سیاه را نکن از غم به گردنت

شال سیاه زیب ندارد برای تو
رنگین کمان خوبی عالم به گردنت!

با چند قطره اشک به اثبات می رسد
بر برگ گل لطافت شبنم به گردنت

تا حل شود خیانت حوا در این هوا
پنهان شود جنایت آدم به گردنت

مثل هزار دغدغه بگذار لحظه یی
دستان داغدار مرا هم به گردنت

۰۰۰

عمرت دراز باد! بیا از مزار من
بعد از دعا بچین گل مریم به گردنت

«» گردن بند

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط سهراب "سیرت " |

سلام دوباره!

...قرار شد با یاران جانی ام ( استاد وهاب مجیر، عنایت شهیر و پرویز پیمان) فردا راهی دیار رودکی (تاجکستان) شوم...از اینرو خواستم دو غزل تازه تقدیم تان کنم...تا بیست روز دیگر....

 یک ترانه نگاه

فرا گرفت تبِ دوری ات وجــــــود مرا
زمین دو کف شد و بلعید هست و بود مرا

تو بی خیال دوباره دوباره زخم زدی
دلی همیشه سیاه و دلِ کبود مرا

پس از زیارت موی تو تار تار شدم
نبافتی به خود افسوس! تار و پود مرا

چه میکشند که سگرت نمیکشند...ببین!
نفس نفس همه گی میکشند دود مرا

به دیر دیر نظر کردنِ تو میــــــسوزم
چرا نمی شنوی آه زود زود مرا؟

چرا یک به خم ابرو، به یک ترانه ـ نگاه
رها نمی کنی از غصه ها سرود مرا

و

افغانستان

من ریگهای سرخ بیابان سوخته
من جنگل صبور درختان سوخته

من  پیروی مذهب باروت و بوی خون
من بعد از انتحار...خیابان سوخته

من کافر بهشت مسلمان دوزخی
من باور گریخته ایمان سوخته

من گاهی از قبیله ی نمرودیان دهر
من گاهی از نژاد گلستان سوخته

من کودکی گرسته در اطراف «چارباغ»
پای برهنه در پی یک نان سوخته

من شاعری به چاره و تشویش سردچار
من روح دلگداخته من جان سوخته

من چار سوی شهر پراگنده مثل خاک
با پای کوچه گرد و گریبان سوخته
۰۰
من ریگهای سرخ بیابان سوخته
من جنگل صبور درختان سوخته

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 3:34 بعد از ظهر توسط سهراب "سیرت " |

سلام عزیزان!

در راه عشق جانان گر عاشقی ست صادق
در وقت تیر باران باید که سر نخارد
                                      (نمیدانم.... شاید از صایب یا بیدل باشد)

در یک ماه گذشته سر خاریدن بیکار نبودم. از یک سو امتحانات نهایی دانشگاه و سوی دیگر...به هر حال شعر های تازه زیاد دارم ولی یک غزل و یک رباعی که به یادم است میگذارم...تا دیدار بعد...

چگونه آه؟ کجا خلوت اختیار کنم
قریب مانده که از هجرت انفجار کنم

قیامت است جدایی خودت خبر داری
چقدر با در و دیوار گیر و دار کنم

مگر به جز تو که دارم که زندگی کنمش
مگر به جز تو چه دارم که افتخار کنم

ببین چه ساختی از این غرورمند ترین
که غیر گریه ندارم...که آشکار کنم

۰

چه با حضور پریشان چه با نگاه غریب
قرار بود ترا باز بیقــــــــــــرار کنم

ببخش اینکه دلت را دوباره آزردم
برای اینکه بخندی بگو چه کار کنم

و

با این ستم ات عذاب ها خواهی دید
چشمان مرا رو به هوا خوهی دید

در جاده روان سر هزاران شانه
یکروز جنازه ی مرا خواهی دید

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 12:57 بعد از ظهر توسط سهراب "سیرت " |

سلام عزیزان!

پیش از همه سپاسگزارم از دعا های دوستان خوبم...

چهار شب و روز گذشته یکجا با یار خلوت هایم (عنایت شهیر)  کابل بودم...لحظه ها با میزبانی صمیمانه و پر حرارت (گلنور بهمن- وحید وارسته و ژکفر حسینی) بسیار خوش گذشت.
 روز پنجشنبه ۲۱ جوزا بزمی برای  خوانش شعرهای بنده از سوی انجمن قلم افغانستان راه اندازی شده بود که باعث شد دوستان شاعر و نویسنده کابلی ام را ببینم. روز بعدش (جمعه) نیز با دیدار داکتر سمیع حامد و تیاتر جالبی از سوی گروپ تیاترست های دنمارکی در چمن انجمن قلم افغانستان خیلی ها پر خاطره و جالب بود. خوب...دو غزل تازه تقدیم همه شما:

۲*۲

حرف مرا اگر نکنی رد چه می شود؟

یا اینقدر که نگذری از حد چه می شود

یک لحظه در مقابل من، شکرین نگاه!

پیشانی ات که ترش نباشد چه می شود

دیوانه گی اگر چه برای تو کافری است

یکبار اگر دل تو بخواهد چه می شود

دو ضرب دو اگر همه جا می شود چهار

دیوانه ضرب شاعر مرتد چه می شود؟

سر تا به پا معادله ای، قدبلند شهر!

وقتی که عقل ما ندهد قد چه می شود

من با غم و ملامتی و بی تفاوتی

حیران نشسته ایم که دارد  چه می شود

این شعر بال می کشد اما کجا بخیر!

در قافیه قضیة «شاید» چه می شود

 

آیینه ات اگر نشدم...

کی گفته ام که شاه زمین و زمان بگو

یکبار بی ملاحظه سهراب جان بگو!

یکبار خط بکش سر نام تمام چیز

نام مرا به گوش تمام جهان بگو

از دلخوری و کبر و کدورت چه فایده

لطفن کرامتی بکن و ترک شان بگو

یکبار امر کن که من آِیینه ات شوم

آیینه ات اگر نشدم آنزمان بگو...

خوشبخت میشوم که به من گوش میدهی

لطفن تو نیز اندکی از این و آن بگو

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 12:31 بعد از ظهر توسط سهراب "سیرت " |

سلام عزیزان!

ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست
آنچه   آغاز   ندارد  نپذیرد  انجام
                                      (حافظ)

این روز ها خیلی سردرگم و گیج ام...فقط نفس میکشم و بس...شعر های تازه دارم اما حالا حافظه ام  یاری نمی کند اگر نه مینوشتم...میخواستم بروم دانشگاه ولی هوایش نبود.... فقط تصادفن انترنت آمدم و خواستم چیز هایی بنویسم ...از دوستان خواهشمند دعا کنند که از این حالت برآیم...

                                                         خدا یار تان تا بعد از این...

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 2:30 بعد از ظهر توسط سهراب "سیرت " |

سلام دوستان!...اين هم يك غزل تازه...


ديدم كه آمدي و كسي مهربان نبود
اين پنجشنبه نيز چنان آنچنان نبود

باران اگرچه مست تر از پیش مي وزيد
دلتنگ تر از ابر تو در آسمان نبود

با اين همه جدا ز همه ميتوان گريست
يا محو چشم هاي كسي ميتوان نبود

ديگر حساب «تشله» و...  اي واي كودكي!
ديگر هواي چرخه و كاغذپران نبود

آمد نشست...آه تو برپا شدن گرفت
رنگت پريد هوش زمين و زمان نبود

ديدم كه چشم هاي ترا از خودت گرفت
جان ترا دگر هيجان تكان نبود

گم بود هر چه بود و نبودت مقابلش
انگار در رگان تو چيزي روان نبود

0

ديدم به هوش آمدي و حرف ميزني
ديدي كه آن فرشته دگر در ميان نبود

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 7:39 بعد از ظهر توسط سهراب "سیرت " |

سلام عزیزان! غزلی بعد از خارهای حسود تقدیم تان!

 

تا کی  دلم  رفیق خزانبرگها شود
از دست بی توجه یی ات زیر پا شود

من بودم آن درخت بر و برگ ریخته
آنرا که گفته بودی اش از بن جدا شود

من بودم آن پرنده که با سنگ ها زدی
گفتی که خاک بر سر این زاغ ها شود

اینقدر خرده بر من جانداده ات نگیر
معذور باشد آنکه به تو مبتلا شود

تنهاستم برابر زیبایی ات مگر
یار کسی که یار ندارد خدا شود

یکروز میرسم به تو حتا اگر هزار-
دیوار چین میان من و تو بنا شود

دنیا! در این معامله دستت خلاص تا...
ما از هم ایم هر رقمی بین ما شود

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 6:53 بعد از ظهر توسط سهراب "سیرت " |

سلام عزیزان نوروز همه تان مبارک باد!

و اینک نخستین مجموعه شعری ام از سوی انجمن آزاد نویسنده گان بلخ از چاپ بر آمد.

دوستان در کابل میتوانند از انجمن قلم افغانستان و در مزارشریف از
نمایشگاه کتاب مولانا - بازار باختر به دست بیاورند.

+ نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 8:51 بعد از ظهر توسط سهراب "سیرت " |